گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل :
با نگاهی فراری که در پی ماشینهای درون خیابان میدود سر و ته این بحث را هم میآورم. نزدیک خانه که میشویم، سر تقاطعی که این مدت پیادهام میکند کنار میزند. از ماشین پیاده میشوم. به سمت او خم میشوم و سنگین پلک میزنم.
- مرسی بازم منو رسوندی. زحمت افتادی آقا بابک. کودک مودب درونتم ببوس.
- بابت کاری که خودم ازش لذت میبرم، تشکر نکن. شما ارزشت بیشتر از این حرفاست.
لبخندی که دØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطیما
0ای بابا از خاک بر سرت وحید رسیدی به خاک بر سر خودت! همش تقصیر وحیده😒😕
۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔💔
۲ ماه پیشمرضیه
0چقدر از این بابک داره خوشم میاد🤩🤩 والا بهترین کیسه برا شیرین جقدر قشنگ قدر دخترمونو میدونه .به این میگن مرردد👌👌
۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اگه این شیرین یه کم عاقل باشه...
۲ ماه پیشمریم
0چیکار کردی شیرین وحید یه سر داره هزار سودا🥲🥲
۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خواست دخترمو قال نذاره😉😉
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
0هم بابک رو دوست دارم هم وحید رو اما وحید با توجیه هایه الکیش یکم از چشمم افتاد