پارت صد و چهل :

با نگاهی فراری که در پی ماشین‌های درون خیابان می‌دود سر و ته این بحث را هم می‌آورم. نزدیک خانه که می‌شویم، سر تقاطعی که این مدت پیاده‌ام می‌کند کنار می‌زند. از ماشین پیاده می‌شوم. به سمت او خم می‌شوم و سنگین پلک می‌زنم.
- مرسی بازم منو رسوندی. زحمت افتادی آقا بابک. کودک مودب درونتم ببوس.
- بابت کاری که خودم ازش لذت می‌برم، تشکر نکن. شما ارزشت بیشتر از این حرفاست.
لبخندی که دØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    0

    هم بابک رو دوست دارم هم وحید رو اما وحید با توجیه هایه الکیش یکم از چشمم افتاد

    ۳ روز پیش
  • فاطیما

    0

    ای بابا از خاک بر سرت وحید رسیدی به خاک بر سر خودت! همش تقصیر وحیده😒😕

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    چقدر از این بابک داره خوشم میاد🤩🤩 والا بهترین کیسه برا شیرین جقدر قشنگ قدر دخترمونو میدونه .به این میگن مرردد👌👌

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اگه این شیرین یه کم عاقل باشه...

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    چیکار کردی شیرین وحید یه سر داره هزار سودا🥲🥲

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خواست دخترمو قال نذاره😉😉

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️